گلچینی از اشعار حضرت امام خمینی(سلام الله علیه)

*******************

انتظار

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که بَرش شکوه برم، داد ز بیداد کشم

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منت آنرا که به من داد کشم

عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من

جور مجنون ببرم، تیشه فرهاد کشم

مُردم از زندگی بی تو- که با من هستی

طرفه سرّی است که باید بر استاد کشم

سالها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

*******************

شبِ وصل

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم

ز هر چه در دو جهان است روی گردانم

بگیر دامن خورشید را دمی ای صبح

که مه نهاده سر خوشی را به دامانم

هزار ساغر آب حیات خوردم از آن-

لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم

خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق

که یار در بر من خفته، من پریشانم

ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق

که همچو مرُغ سحرگاه، من غزلخوانم

هزار سال اگر بگذرد از این شب وصل

ز داستان لطیفش، هزار دستانم

مخوان حدیث شب وصل خویش را، «هندی»

که بیمناک ز چشم بد حسودانم

*******************

راز بگشا!

مُرغ دل پَر می‌زند تا زین قفس بیرون شود

جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانة دلسوخته

در بر شمع وجود دوست آخر چون شود

رهروان بستند بار و بَر شدند از این دیار

بازمانده در خم این کوچه دل پُر خون شود

راز بُگشا پرده بَردار از رُخ زیبای خویش

کز غم دیدار رویت دیده چون جیحون شود

ساقی از لب تشنگان بازمانده یاد کُن

ساغرت لبریز گردد، مستیت افزون شود

گر ببارد اَبر رحمت باده روزی جای آب

دشتها سرمست گردد چهره‌ها گلگون شود

*******************

محفل رندان

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

ترک جان کرده و آشفته رویش باشم

ساغر روح فزا از کفِ لُطفش گیرم

غافل از هر دو جهان بستة مویش باشم

سر نهم بَر قدمش بوسه زنان تا دَم مرگ

مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم

همچو پروانه بسوزم برِ شمعش همه عُمر

محو چون می زده در روی نکویش باشم

رسد آن روز که در محفل رندان سرمست

رازدار همه اسرار مگویش باشم

یوسفم گر نزند بر سَر بالینم سَر

همچو یعقوب دل آشفتة بویش باشم

*******************

سرا پردة عشق

باید از رفتن او جامه به تن پاره کنم

درد دل را به چه انگیزه توان چاره کنم

در میخانه گشایید به رویم که دمی

درد دل را به می و ساقی میخواره کنم

مگذارید که درد دل من فاش شود

که دل پیر خرابات ز غم پاره کنم

سرِ خُم باد سلامت که به غمخواری آن

ذره در پردة عشق تو چو خُمپاره کنم

از سرا پردة عشقش بدر آیم روزی

ساکنان سر کویش همه آواره کنم

رُخ نما ای بُت هَر جایی بی نام و نشان

تا ز سِیلی دل خود همسر رُخساره کنم

*******************

شرح پریشانی

/ 2 نظر / 204 بازدید

وب قشنگیه. ممنون از اشعاری که گذاشتید

سلام

واقعا ممنون خیلی وقت بود دنبال همچین مجموعه ای بودم اجرتان با خود آقا