کتابخانه مهدیه نقنه

مسجد صاحب الزمان(عج) نقنه

شناخت امام زمان(عج)
نویسنده : - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

حدیثی است که شیخ ثقه جلیل احمد بن ابی طالب طبرسی درکتاب الاحتاج آورده است این حدیث هر چند که طولانی است ولی فواید بسیار و امور مهم دارد. در این حدیث امامت مولای ما عجل الله فرجه الشریف با نص و معجزه اثبات شده است و


این که امت را نشاید برای خود امامی اختیار کند شیخ طبرسی که خدایش رحمت کند چنین گفته است احتجاج حضرت حجت قائم منتظر صاحب الزمان _ درود خداوند بر او و پدرانش باد _ سعد ابن عبدالله ابن قمی اشعری گفته است به یک نفر ناصبی که از ناصبی ها در مجادله قوی تر بود دچار شدم روزی به هنگام مناظره به من گفت: مرگ بر تو و هم مسلکانت باد. شما رافضی ها مهاجرین وانصار را مورد طعن قرار میدهید و محبت پیامبر را نسبت به آنها انکار می‌کنید وحال آنکه صدیق بالاترین افراد اصحاب است که به اسلام سبقت جسته است مگر نمی دانید که رسول خدا صَلَّ اللهُ عَلیَهِ وَ اله او را شب حجرت از ترس بر جان او با خود به غار برد چنانکه بر جان خود ترسان بود برای آنکه می دانست که او خلیفه وجانشین آن حضرت خواهد بود لذا خواست که جان او را مانند جان خود حفظ کند تا مبادا وضع دین بعد از خودش مختل شود در همان حال علی را در رختخواب خود قرار داد چون که می دانست اگر او کشته شود وضع اسلام مختل نمی گردد زیرا کسانی از اصحاب بودند که جای او را بگیرند لذا خیلی به کشته شدنش اهمیت نمی داد.   سعد می گوید من جوابش را دادم ولی جوابها دندان شکن نبود.

سپس گفت شما رافضیان می گویید اولی و دومی منافق بودند و به ماجرای لیل‍ة العقبه استدلال می‌کنید آن گاه گفت بگو ببینم آیا مسلمان شدن آنها از روی خواست و رغبت بود یا اکراه یا اجباری در کار بود؟

 

من در این جا از جواب خود داری کردم، چون که با خود اندیشیدم اگر بگویم از روی اجبار واکراه مسلمان شدند که درآن هنگام اسلام نیرومند نشده بود تا احتمال این معنی داده شود و اگر بگویم از روی خواست و رغبت اسلام آوردند که ایمان آن ها از روی نفاق نخواهد بود.

از این مناظره با دلی پر درد بازگشتم، کاغذی برداشتم وچهل و چند مسأله ای که حلّ آنها برایم دشوار بود نوشتم وبا خود چنین گفتم: این نامه را به نماینده مولا ابومحمد حسن ابن علی عسکری علیه السلام  یعنی احمد ابن اسحاق که ساکن قم بود تسلیم کنم، اما وقتی سراغ او رفتم دیدم سفرکرده است،به دنبال او مسافرت کردم تا این که او را یافتم وجریان را با او درمیان گذاشتم. احمد ابن اسحاق به من گفت: بیا باهم به سامرا برویم تا از مولایمان حسن ابن علی علیه اسلام  دراین باره سؤال کنیم، پس با او به سامرا رفتیم  تا به درب خانه مولایمان رسیدیم اجازه ورود خواستیم، اجازه داده شد داخل خانه شدیم. احمد بن اسحاق کوله‌باری داشت که با عبای طبری آن را پوشانده بود که درآن صد و شصت کیسه ازپول های طلا ونقره بود بر هر یک از آن ها مهر صاحبش بود و چون چشممان به جمال حضرت ابو محمد الحسن بن علی علیهما السلام افتاد، دیدم که صورتش مانند ماه شب چهاردهم می‌درخشد و بر روی رانش کودکی نشسته که در حسن وجمال مانند ستاره مشتری است و دو گیسو بر سر دارد و در پیشگاه آن حضرت انار زرینی قرار داشت که با جواهرات و نگین های قیمتی زینت داده شده بود، انار را یکی از رؤسای بصره اهدا کرده بود، امام علیه السلام  قلمی در دست داشت و با آن چیزی روی کاغذ می‌نوشت، وهر گاه کودک دستش را می‌گرفت آن انار را می افکند تا آن کودک برود و آن را بیاورد و در این فرصت هر چه می خواست می نوشت. پس احمد بن اسحاق عبا و کوله بار را نزد امام حسن عسکری علیه السلام  گشود، پس از آن، حضرت نظری به کودک انداخت و گفت: مهر از هدایای شیعیان و دوستانت برگیر. عرضه داشت: ای مولای من! آیا جایز است دست پاک به سوی هدایای نجس و اموال پلید دراز شود؟ آن حضرت به احمد بن اسحاق فرمود:آن چه در کوله بار هست بیرون آور تا حرام وحلال از هم جدا شود.پس او کیسه ای را بیرون آورد،کودک گفت:این مربوط به فلان بن فلان از فلان محله قم است که شصت ودو دینار دارد،از پول منزلی که فروخته وارث از پدرش چهل وپنج دیناراست از پول هفت پیراهن چهارده دینارو اجرت سه دکان سه دینار.

مولای ما فرمود:راست گفتی فرزندم،حرام را ازآن بیان کن. کودک گفت:در این کسیه دیناری است که در فلان سال در ری سکه خورده، نیمی از نقشش رفته و سه قطعه مقراض شده که وزن آن ها یک دانق ونیم است،حرام در این اموال همین مقداراست که صاحب این کیسه در فلان سال، فلان ماه نزد نسّاجی که همسایه اش بود یک من و ربع پشم ریسیده شده داشت که مدّت زیادی بر آن گذشته بود، پس آن را سارقی دزدید، نسّاج به او ابلاغ کرد، ولی او سخن نسّاج را نپذیرفت و به جای آن به مقدار یک من و نیم پشم نرم تر از مال خودش که به سرقت رفته بود تاوان گرفت، سپس سفارش داد تا برایش پیراهنی از آن بافتند،این دیناروآن مقراض شده ها از پول آن پیراهن است.

 

احمد ابن اسحاق گره از کیسه گشود دینار و مقراض شده ها را همانطور که خبر داده بود در آن دید. سپس کیسه دیگری بیرون آورد. آن کودک فرمود: این مال مال فلان ابن فلان است از فلان محله قم پنجاه دینار در آن هست شایسته نیست برای ما که به آن دست بزنیم. احمد ابن اسحاق گفت: چرا؟ به خاطر اینکه این پولها از پول گندمی است که صاحب این پول با کشاورزان قرار داد داشت ولی قسمت خودش را با پیمانه کامل برداشت و قسمت آنها را با پیمانه ناقص داد.

 

حضرت امام حسن عَلیَهِ السَلام  فرمود راست گفتی فرزندم. سپس گفت ای پسر اسحاق! این کیسه را بردار و به و به صاحبانشان گوشزد کن و آنها را سفارش نمای که به صاحبان اصلی (کشاورزان) برسانند که ما به آن نیاز نداریم.

آنگاه فرمود پیراهن آن پیر زن را بیاور. احمد ابن اسحاق گفت آنرا که در ساکی بوده فراموش کرده ام. آنگاه رفت تا آن  را بیاوردکه در این هنگام مولایمان ابو محمد ابن هادی عَلَیه السَلام  به من نظر افکند و فرمود چه عجب اینجا آمده ای؟ عرضه داشتم احمد ابن اسحاق مرا تشویق کرد که به دیدار شما بیایم. فرمود پس سؤالاتی که داشتی چه شد؟ عرضه داشتم به همان حال است مولای من! فرمود از نور چشمم هر چه می خواهی بپرس وبه کودک اشاره کرد عرضه داشتم ای سرور و مولی زاده ما! برای ما روایت شده که پیغمبر اکرم صَلْ الله عَلَیه واله طلاق همسران خود را به امیر المومنین عَلَیه السَلام واگذار کرده بود به طوری که روز جمل به عایشه پیغام داد تو بر اسلام و اهل اسلام هلاکت وارد ساختی و فرزندانت را از روی جهل به نابودی کشاندی، اگر از کارهایت دست برنداری تو را طلاق خواهم داد. ای مولای من بفرمایید معنی طلاق در این جا چیست که رسول خدا صلی الله علیه وآله حکم آن را به امیر المؤمنین علیه السلام  واگذار کرده بود؟

فرمود: خداوند پاک مقام همسران پیغمبر را بزرگ قرار داد وآنان را به شرافت مادران مؤمنین بودن افتخار بخشید، آن گاه رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:یا ابا الحسن!این شرافت تا وقتی برای آنها باقی است که بر اطاعت خداوند استوار بمانند، پس هر کدامشان بعد از من خدای را معصیت کرد به این که علیه تو خروج نمود، او را از همسری من بیرون ساز و افتخار مادر مؤمنین بودن را از او بگیر.

پس از آن گفتم: فاحشه مبیّنه چیست که اگر زن آن را مرتکب شود برای شوهرجایز است هر چند در ایّام عدّه او را از خانه خود بیرون راند؟

فرمود: مساحقه است نه زنا، زیرا که اگر زنا کرد حدّ را بر او جاری می‌سازند و اگر کسی خواست با او ازدواج کند اشکال ندارد و حدّی که بر او جاری شده مانع آن نیست. ولی اگر مساحقه کرد، واجب است که سنگسار شود و سنگسار خواری ای است که هر کس را خداوند امر فرموده سنگسارکنند، خوارش کرده، لذا برای کسی روا نیست که به او نزدیک شود.

سپس گفتم: ای زاده پیامبر! از قول خدای-عزّوجلّ-به پیغمبرش موسی علیه السلام خبرم ده که می‌فرماید: (فََََََا خلع نعلیک انک با لواد المقدس طوی) کفشهایت را بیرون سازکه در جایگاه مقدس طوی هستی.فقهای فریقین چنین پندارند که نعلین های حضرت موسی علیه السلام از پوست مردار بوده؟ فرمود: هر کس این حرف را بزند به حضرت موسی علیه السلام افترا بسته، و او را در نبوّتش جاهل پنداشته است، زیرا او از دو حال خارج نبود که هر دو خطاست، یا این که نمازش با آن جایز بوده یا نه. اگر نمازش جایز بوده پس در آن جایگاه نیز جایز بود که آن را پوشیده باشد هر چند که پاکیزه است واگر نمازش جایز نبوده پس حضرت موسی باید حرام و حلال را نشناخته باشد و ندانسته باشد که با چه چیز می‌توان نماز خواند و با چه چیز نمی‌شود و این کفر است.

گفتم: پس ای مولای من! تأویل این آیه را برایم بیان فرمای؟ فرمود: حضرت موسی در وادی مقدّس بود که عرضه داشت: پروردگارا! من محبّتم را نسبت به تو خالص ساختم و دلم را از غیر تو شستشو دادم، ولی موسی نسبت به خانواده‌اش سخت علاقه‌مند بود. پس خداوند متعال فرمود: (فا خلع نعلیک)، یعنی اگر محبت تو نسبت به من خالص و دلت از میل به غیرمن خالی است پس محبّت خانواده ات را از قلبت بیرون کن.

عرضه داشتم: بفرمایید تأویل(کهیعص) چیست؟ فرمود: این حروف از خبرهای غیبی است که خداوند بنده اش زکریّا را بر آن مطلع ساخت، سپس بر محمد صلی الله علیه و آله آن را حکایت فرمود:وآن چنین است که وقتی زکریّا از پروردگار خواست که نام های پنج تن را به او تعلیم کند خداوند جبریئل را بر او نازل فرمود وبه او نام آنان را آموخت،پس هرگاه زکریّا،نام محمّد وعلی وفاطمه وحسنعلیهم السلام را یاد می کرد همّ وغمّ و اندوه از او دور می شد، ولی هر وقت حسین علیه السلام  یاد میکرد بغض گلویش را می فشرد و به نفس زدن می افتاد. روزی در پیشگاه خداوند عرضه داشت: الها چگونه است که وقتی نام چهار تن از اینها را یاد میکنم تسلی خاطر می یابم و چون حسین را یاد می‌کنم دیده ام گریان و ناله ام بلند می شود؟ خداوند متعال جریان شهادت آن حضرت رت به اطلاع زکریا رسانید و فرمود (کهیعص) پس ((کاف)) نام کربلا است و ((ها))  هلاکت عترت پیغمبر، و یا یزید است که ستم کننده بر حسین است علیه السلام  می باشد و((عین)) عطش حسین علیه السلام و ((صاد)) صبر اوست.

 

هنگامی که زکریّا این مطلب را شنید تا سه روز مسجدش را ترک نکرد و مردم را از ملاقات با خود ممنوع ساخت و به گریه وزاری پرداخت. بر حسین می‌گریست و می‌گفت: خدایا! آیا بهترین خلایقت را به سوگ فرزندش خواهی  نشانید؟ پروردگارا! آیا این مصیبت بزرگ را بر او وارد خواهی نمود؟الهی!آیا جامه عزا بر تن علی و فاطمه خواهی پوشاند؟ آیا غم این مصیبت را به ساحت آنها خواهی رساند؟ آن گاه می‌گفت: به من فرزندی روزی کن که چشمم در سنّ پیری به او روشن و محبّتش در دلم فتنه انگیزد، سپس مرا در غم از دست دادنش بنشان چنان که محمّدحبیب خود را در سوگ فرزندش خواهی نشاند.خداوند یحیی را به وی داد، و پس از آن به شهادت او سوگوارش ساخت ومدّت حمل یحیی شش ماه بود چنان که مدّت حمل حسین علیه السلام . 

سپس گفتم: ای مولای من! بفرمایید علت چیست که مردم نمی توانند امام برای خودشان برگزینند؟ فرمود: امام اصلاح گر است یا فاسد گر؟ عرضه داشتم اصلاح گر.

فرمود: آیا امکان دارد که فاسدی را انتخاب کنند در حالی که نداند که در اندیشه او چه می‌گذرد، فکر اصلاح دارد یا فساد؟ گفتم: آری. فرمود: همین است علت که با دلیل روشنی برای تو بیان می‌کنم که عقل تو آن را بپذیرد.

عرضه داشتم: بفرمایید. فرمود: بگو ببینم پیامبرانی که خداوند آنان را برگزیده، و کتاب آسمانی بر ایشان نازل کرده، و آنان را با وحی و عصمت تأیید فرموده و پیشوایان امم بودند، از جمله موسی و عیسی با علم و اندیشه بر جسته‌ای که داشتند، امکان دارد منافقی را انتخاب کنند در حالی که گمان داشته باشند که مؤمن است؟ گفتم: خیر. فرمود: پس حضرت موسی کلیم الله چگونه شد که با آن همه عقل و علم و نزول وحی بر او، هفتاد نفر از بزرگان قوم و وجوه لشکریانش، کسانی را که در ایمانشان و اخلاصشان تردید نداشت، ولی در واقع منافقین را انتخاب کرده بود. خداوند متعال می فرمایند:(وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلا‍‍‍‍‍‍‍‍ً لِمِیقاتِنا)؛ و موسی هفتاد نفر از قوم خود را برای میقات ما برگزید. ما که می بینیم شخصی که خداوند او را به نبوّت برگزیده (موسی علیه السلام ) به جای اصلح، افسد را انتخاب می کند، می‌فهمیم که انتخاب کردن جایزنیست جز برای آن که اسرار نهان و اندیشه‌های پنهان را میداند. و نیز می‌فهمیم که انتخاب مهاجرین و انصار ارزشی ندارد. بعد از آن که پیغمبران می خواستند اهل اصلاح را برگزینند، انتخاب آنان بر اهل فساد واقع شد.     

سپس فرمود: ای سعد! خصم تو ادعا می کند پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله برگزیده این امّت را با خود به غار برد، چون که برجان او می ترسید همان طوری که بر جان خودش می‌ترسید؛ زیرا می دانست خلیفه برامّت بعد از خودش اوست. چون لازمه مخفی شدن جز این نبود که او را با خود برد، امّا علی را در جای خود خوابانید، چون که می دانست خللی که با کشته شدن ابوبکر وارد می شود با کشته شدن علی نیست، چون افرادی هستند که بتوانند جای او را پر کنند! چنین پاسخ بده: مگر نه شما معتقدید که پیغمبرصلی الله علیه و آله فرمود: بعد من خلافت سی سال است و خلافت را بر مدّت این چهار تن ابوبکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام مخصوص گردانید؟

خصم به ناچار جواب دهد:آری، به او بگو اگر این مطلب درست است، پس چرا با یک خلیفه-فقط ابوبکر- به غار رفت آن سه نفر دیگر را نبرد؟ با این حساب معلوم می شود که پیغمبر آنان را سبک شمرده؛ چون لازم بود که با ایشان همان طور رفتار می کرد که با ابوبکر رفتار می‌کرد.      

و امّا این که خصم به تو گفت:آن دو نفرآیا از روی خواست و رغبت مسلمان شدند یا از روی اکراه؟چرا نگفتی: بلکه از روی طمع اسلام آوردند؛ زیرا آنان با یهود معاشرت داشتند و از بر آمدن و پیروزی محمد صلی الله علیه وآله  بر عرب با خبر بودند، یهود از روی کتاب های گذشته و تورات و ملاحم، آنان را از نشانه های جریان حضرت محمد صلی الله علیه و آله آگاه می کردند و به ایشان می گفتند که تسلط او بر عرب نظیر تسلط بخت النصر است بر بنی اسرا‍‍ئیل،با این فرق که او ادعای پیغمبری نیز می‌کند ولی پیغمبرنیست. پس هنگامی که امررسول خدا صلی الله علیه و آله ظاهرگشت با اوکمک کردند بر شهادت لا إله إلاّ الله و محمّد رسول الله، به طمع این که وقتی اوضاع خوب شد و امور منظم گردید، فرمانداری و ولایت جایی هم به آنها برسد و چون از رسیدن به ریاست به دست آن حضرت مأیوس شدند با بعضی از هم فکران خود همراه شدند تا در شب عقبه شترپیغمبرصلی الله علیه وآله را رم بدهند و شتر در آن گردنه هولناک، حضرت را بیفکند و کشته شود و صورتشان را بپوشانند مثل دیگران. ولی خداوند پیغمبر خود را از نیرنگ آنان ایمن قرار داد و حفظ کرد و نتوانستند آسیبی برسانند. آن دو نفر حالشان نظیر طلحه وزبیر است که آمدند با علی علیه السلام  بیعت کردند به طمع این که هر کدام آن ها فرماندار یک استان بشوند، امّا وقتی مأیوس شدند بیعت را شکستند و علیه آن حضرت قیام کردند، تا این که عاقبت کارشان به آنجا کشید که عاقبت کار افرادی است که بیعت را بشکنند.

سخن که به اینجا رسید، مولایمان امام حسن بن علی علیه السلام  برای نماز برخاست، قائم علیه السلام نیزبا اوبرخاست و من ازخدمتشان بازگشتم وبه جستجوی احمد بن اسحاق برآمدم که دیدم گریان به نزدم آمده، گفتم: چرا معطل شدی؟ و چرا گریه می‌کنی؟ گفت: پیراهنی که مولایم مطالبه فرمود نیافتم. گفتم: ناراحت مباش، برو به حضرت خبر بده. پس بر حضرت داخل شد و برگشت در حالی که با تبسّم بر محمّد و آل محمّد درود می فرستاد. گفتم چه خبر است؟گفت: دیدم پیراهن زیر پای مولایم گسترده است، پس حمد الهی را بجای آوردیم و پس از آن روز، چند روزی هم به خانة مولایمان می‌رفتیم ولی آن کودک را نزد حضرت نمی‌دیدیم. چون روز وداع و خداحافظی رسید، من و احمد بن اسحاق و کهلان، همشری من بر آن حضرت وارد شدیم. احمدبن اسحاق بپا خاست و عرضه داشت:‌ای فرزند پیغمبر خدا! رفتن نزدیک و غصّه‌مان زیاد است، از درگاه خداوند می‌خواهیم که درود خود را بر جدّت محمد مصطفی و پدرت حضرت مرتضی و مادرت حضرت سیده النساء و دو سرور جوانان بهشت عمو و پدرت و امامان پاکیزه بعد از ایشان از پدرانت علیهم‌السلام و نیز درود و صلوات خود را بر تو و فرزندت قرار دهد، و از خدا می‌خواهیم که آستانه‌ات بلند و دشمنانت پست و زبون گردند، و خدا نکند که این آخرین دیدارمان با شما باشد. چون سخن احمد بن اسحاق به این جا رسید، حضرت متأثر شد به طوری که اشک از دیدگانش جاری گشت، سپس فرمود: ای ابن اسحاق! دعای خود را از حد مگذران که تو در این سفر خدای را ملاقات خواهی کرد. احمد بن اسحاق تا این سخن را شنید بیهوش افتاد، و چون به هوش آمد عرضه داشت: تو را به خدا و حرمت جدّت قسم می‌دهم که به پارچه‌ای مفتخرم نمایی تا آن را کفن خود قرار دهم؟

مولای ما دست زیر مسند خود برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: این را بگیر و غیر از این را برای خودت مصرف مکن و آنچه خواستی محروم نخواهی شد، البته خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد.

سعد ادامه می‌دهد: چون برگشتیم در بین راه سه فرسنگ به حلوان مانده، احمد بن اسحاق تب کرد و بیماری سختی گرفت که از زندگی دست شست و هنگامی که وارد حلوان شدیم، در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم. احمد بن اسحاق یکی از همشهریانش را که مقیم حلوان بود نزد خود خواند و سپس به ما گفت: امشب از نزد من بیرون روید و مرا تنها بگذارید. هر کدام از ما به خوابگاه خود رفت، نزدیک صبح فکری به سرم زد، چون چشم گشودم، کافور خادم مولایم ابومحمد علیه السلام را دیدم که می‌گفت: خداوند اجر شما را در این مصیبت زیاد کند، و برایتان این فاجعه را جبران نماید، ما از غسل و کفن رفیق شما فراغت یافتیم، شما برای دفن او برخیزید، زیرا که او مقامش نزد سرور شما از همه‌تان گرامی‌تر است. سپس از چشم ما غایب شد و ما با گریه بر جنازه احمد بن اسحاق حاضر شدیم و حق او را ادا کردیم و مراسم او را به پایان رساندیم، خدا رحمتش کند.(مکیال المکارم)


 
comment نظرات ()