کتابخانه مهدیه نقنه

مسجد صاحب الزمان(عج) نقنه

گلچینی از اشعار حضرت امام خمینی(سلام الله علیه)
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
 

«این غزل(روز وصل) فقط ده ساعت مانده به پیوستن روح مقدس حضرت امام خمینی(ره) به ملکوت اعلی، بدست جلیل رسولی تحریر شد.(خردادماه 1368)»

 

روز وصل

غم مخور ایام هجران رو بپایان میرود

این خماری از سر ما می‌گُساران میرود

پرده را از روی ماه خویش بالا میزند

غمزه را سر میدهد غم از دل و جان می‌رود

بلبل اندر شاخسار گُل هُویدا می‌شود

زاغ با صَد شرمساری از گُلستان می‌رود

محفِل از نور رُخ او نور افشان می‌شود

هر چه غیر از ذکر یار از یاد رِندان می‌رود

ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند

پرده از رُخسار آن سرو خرامان می‌رود

وعدة دیدار نزدیک است یاران مُژده باد

روز وصلش می‌رسد ایام هجران می‌رود

 


*******************

انتظار

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که بَرش شکوه برم، داد ز بیداد کشم

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منت آنرا که به من داد کشم

عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من

جور مجنون ببرم، تیشه فرهاد کشم

مُردم از زندگی بی تو- که با من هستی

طرفه سرّی است که باید بر استاد کشم

سالها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

*******************

شبِ وصل

یک امشبی که در آغوش ماه تابانم

ز هر چه در دو جهان است روی گردانم

بگیر دامن خورشید را دمی ای صبح

که مه نهاده سر خوشی را به دامانم

هزار ساغر آب حیات خوردم از آن-

لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم

خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق

که یار در بر من خفته، من پریشانم

ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق

که همچو مرُغ سحرگاه، من غزلخوانم

هزار سال اگر بگذرد از این شب وصل

ز داستان لطیفش، هزار دستانم

مخوان حدیث شب وصل خویش را، «هندی»

که بیمناک ز چشم بد حسودانم

*******************

راز بگشا!

مُرغ دل پَر می‌زند تا زین قفس بیرون شود

جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانة دلسوخته

در بر شمع وجود دوست آخر چون شود

رهروان بستند بار و بَر شدند از این دیار

بازمانده در خم این کوچه دل پُر خون شود

راز بُگشا پرده بَردار از رُخ زیبای خویش

کز غم دیدار رویت دیده چون جیحون شود

ساقی از لب تشنگان بازمانده یاد کُن

ساغرت لبریز گردد، مستیت افزون شود

گر ببارد اَبر رحمت باده روزی جای آب

دشتها سرمست گردد چهره‌ها گلگون شود

*******************

محفل رندان

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

ترک جان کرده و آشفته رویش باشم

ساغر روح فزا از کفِ لُطفش گیرم

غافل از هر دو جهان بستة مویش باشم

سر نهم بَر قدمش بوسه زنان تا دَم مرگ

مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم

همچو پروانه بسوزم برِ شمعش همه عُمر

محو چون می زده در روی نکویش باشم

رسد آن روز که در محفل رندان سرمست

رازدار همه اسرار مگویش باشم

یوسفم گر نزند بر سَر بالینم سَر

همچو یعقوب دل آشفتة بویش باشم

*******************

سرا پردة عشق

باید از رفتن او جامه به تن پاره کنم

درد دل را به چه انگیزه توان چاره کنم

در میخانه گشایید به رویم که دمی

درد دل را به می و ساقی میخواره کنم

مگذارید که درد دل من فاش شود

که دل پیر خرابات ز غم پاره کنم

سرِ خُم باد سلامت که به غمخواری آن

ذره در پردة عشق تو چو خُمپاره کنم

از سرا پردة عشقش بدر آیم روزی

ساکنان سر کویش همه آواره کنم

رُخ نما ای بُت هَر جایی بی نام و نشان

تا ز سِیلی دل خود همسر رُخساره کنم

*******************

شرح پریشانی

درد خواهم دوا نمی‌خواهم

غُصّه خواهم نوا نمی‌خواهم

عاشِقم عاشِقم مریض توام

زین مَرض من شفا نمی‌خواهم

من جفایت بجان خریدارم

از تو ترک جفا نمی‌خواهم

از تو جانا جفا وفا باشد

پس دگر من وفا نمی‌خواهم

تو صفای منی و «مَروة» من

«مَروه» را با «صفا» نمی‌خواهم

صوفی از وصل دوست بی خبر است

صوفیِ بی صفا نمی‌خواهم

تو دُعای منی، تو ذکر منی

ذکر و فِکر و دُعا نمی‌خواهم

هر طرف رو کُنم تویی قبله

قبله، قبله نما نمی‌خواهم

هر که را بنگری فدایی تو است

من فدایم فدا نمی‌خواهم

همهْ آفاقْ روشن از رُخ تو است

ظاهری جای پا نمی‌خواهم

*******************

محرم راز

در غم هجر رُخ ماه تو دَر سوز و گُدازیم

تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

شب هجران تو آخر نشود رُخ ننمایی

در همه دَهر تو در نازی و ما گردِ نیازیم

آید آن روز که در باز کُنی پرده گشایی

تا بخاک قدمت جان و سَر خویش ببازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار

تا پس از مرگ به وَجد آمده در ساز و نوازیم

گر به اندیشه بباید که پناهی است بکویت

نه سوی بُتکده رو کرده نه راهی حجازیم

ساقی از آن خُمِ پنهان که ز بیگانه نهان است

باده دَر ساغر ما ریز که ما مَحرم رازیم

*******************

بادة عشق

من خراباتیم از من سُخن یار مخواه

گُنگم از گُنگ پریشان شده گُفتار مخواه

من که با کوری و مهجوری خود سرگرمم

از چنین کور تو بینائی و دیدار مخواه

چشم بیمار تو بیمار نموده است مرا

غیر هذیان سُخنی از من بیمار مخواه

با قلندر منشین گر که نشستی هرگز

حِکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه

مستم از بادة عشق تو و از مستِ چنین

پندِ مردان جهان دیده و هُشیار مخواه

*******************

عطر یار

ما ندانیم که دلبستة اوئیم همه

مست و سرگشتة آن روی نکوئیم همه

فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما

در پی غمزه او بادیه پوئیم همه

ساکنان در میخانة عشقیم مُدام

از ازل مست از آن طرفه سبوئیم همه

هر چه بوئیم ز گلزار گلستان وی است

عطر یار است که بوئیده و بوئیم همه

جُز رُخ یار جمالی و جمیلی نبود

در غم اوست که در گفت و مگوئیم همه

خود ندانیم که سرگشته و حیران همگی

پی آنیم که خود روی بروئیم همه

*******************

بار امانت

غمی خواهم که غمخوارم تو باشی

دلی خواهم دل آزارم تو باشی

جهان را یک جوی ارزش نباشد

اگر یارم اگر یارم تو باشی

ببوسم چوبة دارم بشادی

اگر در پای آن دارم تو باشی

به بیماری دهم جان و سر خود

اگر یار پرستارم تو باشی

شوم ای دوست پرچمدار هستی

در آن روزی که سردارم تو باشی

رسد جانم بفوق قاب قوسین

که خورشید شب تارم تو باشی

کِشم بار امانت با دلی زار

امانت دار اَسرارم  تو باشی

*******************

گُلزار جان

با که گویم غم دل جُز تو که غمخوار منی

همه عالم اگرم پُشت کند یار منی

دل نبندم بکسی روی نیارم به دری

تا تو رؤیای منی، تا تو مددکار منی

راهی کوی توام قافله سالاری نیست

غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

بچمن روی نیارم نروم در گُلزار

تو چمن‌زار من استیّ و تو گُلزار منی

دردمندم نه طبیبی نه پرستاری هست

دلخوشم چون تو طبیب و تو پرستار منی

عاشقم سوخته‌ام هیچ مددکاری نیست

تو مددکار منِ عاشق و دلدار منی

*******************

مَحرمِ دل

باز گویم غم دل را که تو دلدار منی

در غم و شادی و اندوه اَلَم یار منی

جُز گل رویِ تواَم دَر دو جهان یاری نیست

چهره بگشای ز رویم که تو غمخوار منی

چشم بیمار تو ای می زده بیمارم کرد

پای بگذار به چشمم که پرستار منی

محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من

جز تو ای دوست که خود محرم اسرار منی

زاری از غمزة غم زایِ تو پیش که کنم؟

با که گویم که تو سرچشمة آزار منی؟

برگشا موی خَم اندر خَم و دست افشان باش

به خدا، یار منی، یار منی، یار منی

*******************

عشق

آن دل که بیاد تو نباشد دل نیست

قلبی که بعشقت نطپد جز گِل نیست

آن کس که ندارد بسر کوی تو راه

از زندگی بی ثمرش حاصل نیست

*******************

غرق کمال

آنروز که عاشق جمالت گشتم

دیوانة‌ روی بی مثالت گشتم

دیدم نبود در دو جهان جُز تو کسی

بیخود شدم و غرق کمالت گشتم

*******************

بیگانة خویش

تا روی تو را دیدم و دیوانه شدم

از هستی و هر چه هست بیگانه شدم

بیخود شدم از خویشتن و خویشیها

تا مست ز یک جُرعة پیمانه شدم

*******************

مایة ناز

دست من بر سر زلفیْن تو بند است امشب

با خبر باش که پایم به کمند است امشب

جان من در خور یک بوسه‌ای از لعل تو نیست

قدس من! باز بگو بوسه به چند است امشب

لب من بر لب چون لعل تو، ای مایة ناز

مگسی سوخته بنشسته به قند است امشب

*******************

پیام بلبل

بوسه زد باد بهاری به لب سبزه به ناز

گفت در گوش شقایق، گل نسرین صد راز

بلبل از شاخة گل داد به عشاق پیام

که در آیید به میخانة عشاق نواز

*******************

کوثر

بر لب کوثرم ای دوست ولی تشنه لبم

در کنار منی از هجر تو در تاب و تبم

روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز

در فراقِ رُخ ما هست، گُذرد روز و شبم

*******************

جان جهان

بتو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا

جز تو ای جان جهان دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام ای گُل بی مثل و مثال

بخدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

با تو هستم ز تو هرگز نشدم دور، ولی

چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز بجان تو قسم

غیر دیدار رُخت مُلتمسی نیست مرا

گر نباشی برم ای پردگی هر جائی

ارزش قُدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری

جز رُخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

*******************

محفل دلسوختگان

عاشقم عاشق و جُز وصل تو درمانش نیست

کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست

جُز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست

این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود

جُز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست

با که گویم که بجُز دوست نبیند هرگز

آنکه اندیشه و دیدار بفرمانش نیست

گوشة چشم گشا بر من مسکین بنگر

ناز کُن ناز که این بادیه سامانش نیست

سَر خُم باز کُن و ساغر لبریزم ده

که بجز تو سر پیمانه و پیمانش نیست

نتوان بست زبانش ز پریشان گوئی

آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست

پاره کُن دفتر و بشکن قلم و دَم در بند

که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

*******************

مستی عاشق

دل که آشفتة روی تو نباشد دل نیست

آنکه دیوانة خال تو نشد عاقل نیست

مستی عاشق دلباخته از بادة توست

بجز این مستقیم از عُمر دگر حاصل نیست

عشق روی تو در این بادیه افکند مرا

چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست

بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته‌ای

که میان تو و او جُز تو کسی حایل نیست

رَهرو عشقی اگر خِرقه و سجّاده فِکن

که بجُز عشق تو را رَهرو این منزل نیست

اگر از اهل دلی صوفی و زاهد بگذار

که جز این طایفه را راه در این محفل نیست

بر خَمِ طُّره او چنگ زنم چنگ زنان

که جُز این حاصل دیوانة لایعقل نیست

دست من گیر و از این خرقة سالوس رَهان

که در این خِرقه بجز جایگه جاهِل نیست

عِلم و عِرفان بخرابات ندارد راهی

که بمنزلگه عشاق ره باطل نیست

*******************

طبیب عشق

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست

جُز تو ای روحِ روان هیچ مددکاری نیست

غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی

که در این بادیة غمزده، غمخواری نیست

راز دل را نتوانم به کسی بُگشایم

که در این دیر مُغان راز نگهداری نیست

ساقی از ساغر لبریز ز می دَم بربند

که در این میکدة می زده هُشیاری نیست

درد من عشق تو و بستر من، بستر مرگ

جُز تواَم هیچ طبیبی و پرستاری نیست

لُطف کُن لُطف و گذر کن بسر بالینم

که به بیماری من، جان تو! بیماری نیست

قلم سُرخ کشم بَر ورقِ دفتر خویش

هان که دَر عشق من و حُسن تو گفتاری نیست

*******************

مُعْجز ِ عشق

ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد

پیش رندان خرابات چسان رُسوا شد

خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس

در میخانه گشودند و چنین غوغا شد

سر خُم را بگُشائید که یار آمده است

مژده ای میکده عیش ازلی برپا شد

سر زلف تو بنازم که با فشاندن آن

ذرّه خورشید شد و قطره همی دریا شد

لب گشودی و ز می گفتی و میخواره شدی

پیش ساقی همه اسرار جهان افشا شد

گوئی از کوچة میخانه گذر کرده مسیح

که بدرگاه خداوند بلند آوا شد

مُعجز عشق ندانی تو زلیخا داند

که بَرش یوسف محبوب چنان زیبا شد

*******************

زنجیر دل

جُز گل روی تو اُمّید به جایی نبود

درد عشق است به غیر تو دوایی نبود

بندة موی تواَم دست فشانی نرسد

راهی کوی تواَم راهنمایی نبود

حلقة زلف تو زنجیر دل غمگین است

از دلم جُز رُخ تو حلقه گشایی نبود

صوفی صافی از این میکده بیرون نرود

که بجُز کلبة عُشاق صفایی نبود

عاکف کوی بُتان باش که در مسلک عشق

بوسه بر گونة دلدار خطایی نبود

خادم پیر مُغان باش که در مذهب عشق

جُز بُت جام به کف، حُکمروایی نبود

*******************

دریای عشق

افسانة جهان دل دیوانة من است

در شمع عشق سوختة پروانة من است

گیسوی یار دام دل عاشقان اوست

خال سیاه پُشت لبش دانة من است

غوغای عاشقان رُخ غمّاز دلبران

راز و نیازها همه در خانة من است

کوی نکوی میکده باب صفای عشق

طاق و رواق روی تو کاشانة من است

فریاد رعد ناله دل سوز جان من

دریای عشق قطره مستانة من است

تا شد به زلف یار، سر شانه آشنا

مسجود قدسیان همگی شانه من است

 

منبع: دیوان امام-مجموعة اشعار امام خمینی(سلام الله علیه)


 
comment نظرات ()